
اینجا خانه ما|صدای سنگین سکوت در خانه چندفرزندی!شام، داریم . ظرف کثیف، نداریم. میز سفید جلوی مبل، لکه چای و هندوانه ندارد. لباس ها را ماشین شسته و پهن کرده ام. کاری که باید به خانم سلیمی تحویل می دادم تمام شده و برای بخش بعدی، - گروه زندگی: این، روایت جریان زندگی است. زندگی، در خانه ما! بر خلاف معمول، هیچ ظرف نشُسته ای در سینک ظرفشویی نیست. نگاهم را برمی گردانم سمت اجاق گاز. کار آماده سازی غذا تمام شده، دیگ زودپز موسیقی آرامی می نوازد و بوی تاس کباب در خانه پیچیده است. چرا دنیا این طوری شده؟ نکنه من مُردم؟! دور و بر خانه را دید می زنم. یعنی هیچ لیوان پلاستیکی رنگارنگی این طرف و آن طرف ولو نیست و همه با نظم و ترتیب در کابینت نشسته اند؟! ظاهراً که چیزی به چشم نمی آید. برای خودم چای می ریزم. گزی که از مهمانی هفته قبل در کیفم پنهان کرده ام را می آورم و می نشینم روی مبل. وقتی خاله گز تعارف کرد، میل نداشتم. میخواستم تشکر کنم و همین را به او بگویم اما فکر کودکانه ای در سرم جرقه زد؛ گز را بردار و بعدا بخور! همین کار را کرده بودم و حالا که علی و سجاد رفته اند تا با بچه های همسایه بازی کنند و زهرا هم خواب است، فرصت را غنیمت شمرده ام تا به تنهایی گزم را بخورم. لطف خداست که مقداد گز دوست ندارد و می توانم بدون عذاب وجدان خودم را به این ضیافت، مهمان کنم. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |